تبليغاتX
شازده کوچولو

life is comedy for those who think and a tragedy for those who feel






رامین و بازی شب یلدا 

اول اینکه از دوست عزیزم یه دل کوچولو ممنون که منو به بازی شب یلدا "کدومشن امسال یا سال بعد؟"دعوت کرد و بعدشم ببخشید فکر کنم قوانین بازیو لگدمال کردم !!!

والا یادمه یعنی چطور بگم یادمم نیست بقیه یادشونه وقتی داشتم به دنیا میومدم ساعت حدود یک دو شب بوده و صدام اینا داشتن تهرونو بمبارون میکردن و همه فک و فامیلم تو بیمارستان جمعشون جمع بوده و از اون شب هرکی یه خاطره ای داره ...

رامین وقتی یکی دو سالش بود : D:

این یکی رو دیگه خودم یادمه  روز اول مدرسه مامانم هرکار کرد باهام بیاد گفتم نه من دیگه بزرگ شدم خودم میرم آخرشم تنهایی رفتم مدرسه جلسه ی سوم یا چهارم اول دبستان بود که خانم معلممون به خاطر مشق ننوشتن انداختم بیرون راستش اولش خیلی ترسیدم و از سوراخ کلید هی تو کلاسو نگاه می کردم ولی بعدش رفتم و با بچه هایی که ورزش داشتن بازی کردم از اون روز به بعد با خودم گفتم من دیگه مشق نمی نویسم چون آخرش این بود که چند تا خط کش میخوردم که اونم یه لحظه بود بهتر از سه ساعت مشق نوشتن بود که "معدل کلاس اولم ۱۶.۸۸ شد" !!!! یادمه کلاس اول که بودم دستم به زنگ نمی رسید همیشه کلی پشت در می موندم تا یکی بیاد بهش بگم واسم زنگ بزنه یه بار که هیچ وقت یادم نمیره هوا خیلی سرد بود و من دو سه ساعت پشت در موندم "بازم خدا خیری به قزوینیا بده که حداعقل زنگ خونشونو پایین نصب می کنن"تا حالا سه باردعوا کردم یه بار کلاس اول دبستان که با سنگ سر پسرکلاس پنجمی همسایمون که میخواست منو بزنه و دوچرخمو ازم بگیره شکوندم . یه بارم چارم دبستان که یادم نیست واسه چی دعوام شد . یه بارم سوم راهنمایی با یکی دعوام شد بماند سر چی که اونو از مدرسه اخراج کردن و الان با هم دوستیم ... یادمه همیشه وقتی یه کار بدی میکردم و تقش در میومد و میخواستن تنبیهم کنن زودی یه چیزی میگفتم که بقیه خندشون میگرفت و تنبیه نمیشدم !!!

تا حالا حدودا هر کاری دلم می خواسته کردم : یه مدت"سه سال" تاتر بازی کردم تو جشنواره کودک و نوجوانم تاتر بازی کردم کلاس فوتبالم رفتم "تو این زمینه افتضاح بودم" کلاس خط و نقاشی رفتم "چون بازم مشق نمی نوشتم پیشرفتی حاصل نشد " یه مدت ماسک سازی کردم " خیلی باحال بود هنوزم کارام تو کانون پرورش کودکان و نوجوانان هستن "تنیس روی میز و روی زمین بازی کردم و می کنم.یه چند وقتی سفال گری کردم .بچه که بودم رفتم کلاس کنگ فو "خیلی ترسناک بود" .خبرنگاری کردم و کارت خبرنگاری گرفتم "عضو باشگاه خبرنگاران جوان بودم " کلاس کیک بوکس رفتم"کمربند ابی گرفتم رفتم مسابقات رده سنی ما فول نبود من با آرنج دندون حریفمو شکوندم اخراج شدم دیگه هم نرفتم".کلی رفتم کلاس شنا "رفتم تو تیم استان ولی به دلیل سینوزیت دیگه نتونستم حرفه ای ادامه بدم".یه مدت فیزیک خوندم و رفتم المپیاد فیزیک از منطقه و استان رفتم بالا و لی تو کشوری همون همشهریای خودم سوسکم کردن بسکه خوندن ".خیلی کم سوارکاری کردم.یه مدت مینیاتور کار کردم "الان دیگه وقت نمیشه برم"گیتارم میزنم "فقط دلنگ دولونگ میکنم البته گفته باشم با گیتار خودم نه با گیتار شماعی زاده".و....خیلی کارای دیگه هم دوست دارم بکنم ولی نمیشه...

بچه تر که بودم یه چند تا کتاب راجع به فضا و فضانوردی خوندم و از همون موقع دوست داشتم فضانورد شم راستش هنوزم خیلی دوست دارم .

الانم که از بوق صبح میرم سر کار "تو یه شرکت نرم افزاری" ظهرم میرم دانشگاه اگه حسی بود میرم سر کلاس نبودم یه دوری تو دانشگاه میزنم و بعدش اگه کار نداشته باشم با دوستام میرم حالا یا استخر یا بیلیارد یا ولگردی شب میرسم خونه خسته و کوفته میشینم دو سه قسمت سریال Friends "یه سریال طنز آمریکایی که اونجا حدود سه سال پخش می شده  من بیست  تا از دی وی دی ها شو دارم" میبینم و لالا تا فرداش...

ببخشید سرتونو درد آوردم والا من قانونای این بازیی که از شب یلدا شروع شده رو هم درست نمی دونستم ولی گفتم بزار یه چیزی بنویسم ...

نوشته شده توسط رامین | لینک ثابت | موضوع: |

نوشته هاي يك كودك نفهم 

            نوشته هاي يك كودك نفهم

                

                   پت و مت

 

نام و نام خانوادگي : كاظم تبريزي؛ كلاس: دبستان

 

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

 

 

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود.

 سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد.

سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و

 ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و

خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم.

 در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل!

من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و

من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و

 اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و

 گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و

دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد.

 من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم.

مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند

 ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت.

در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و

خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو،

ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه

از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!

در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم.

من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و

 تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!

 پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و

 هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من   نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود!

 در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام،

ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد

كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه  نمي كنم و

 پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.

 پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و

 هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند،

گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير

 

.....من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من...

 

نوشته شده توسط رامین | لینک ثابت | موضوع: |