تبليغاتX
شازده کوچولو

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد شیشه ی نازک تنهایی من






عشق و دوست داشتن... 


 


سلام
چند روز پيش داشتم با يكي از دوستام در مورد موضوعي بحث مي كردم كه بحث كشيده شد به تفاوت عشق و دوست داشتن و اينكه هر كدوم چقدر ارزش دارن و كدوم بهتره و ....خلاصه ما هرچي گفتيم اينجوريه دوست گرام فرمودن نه خير اون جوريه.كه در آخر فرمودند كه رامين اگه تو زندگيت يه بارم عاشق نشدي بهتره سرتو بزاري بميري !!! بعد از تفكر و دو دو تا چار تا كردن تصميم گرفتم سر مبارك را گزاشته و بميرم، البته بعد از اينكه كارايي كه دلم ميخواد رو انجام دادم !!!
در ضمن بر خلاف عقيده ي سابقم  يه چند وقتيه دارم به اين نتيجه ميرسم كه طرز فكر دخترخانوما يه "160" درجه با طرز فكر آقا پسرا  "يا حداعقل من"  فرق ميكنه،نظر شما چيه ؟؟؟
"البته مشكل تفاوت نظر رو با بعضي از دوستاي نا دخترم كه سالهاست با هم دوستيم رو هم به شدت دارم تجربه ميكنم"
و در آخر يه قسمت از نوشته هاي معلم شهيد مرحوم دكتر علي شريعتي رو كه در مورد تفاوت عشق و دوست داشتنه وخيليم به عقايد من در اين مورد نزديكه  رو واستون انتخاب و خلاصه و تايپ "با عرق جبين" كردم ، كه اميدوارم از خوندنش لذت ببريد و نظرتونم در اين مورد بديد ....

عشقولانه بید . خوب بید؟؟؟
***
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نا بينائي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند  بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همراه با آن اوج ميابد .
عشق در قالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبآ مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها ، بر خلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد ، ميتوان گفت كه به شماره ي هر روحي ، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست ....
عشق در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنان كه شوپنهاور ميگويد :"شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد،آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد"!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند.عشق طوفاني ومتلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است اگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديداروپرهيز" ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است.
عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك "خودجوشي ذاتي"است،و از اين رو هميشه اشتباه ميكندو در انتخاب به سختي ميلغزدو يا همواره يكجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ي نا همانند ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهره ي يكديگر را ميتوانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مينگرند، احساس ميكنند كه همديگر را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق "كه درد كوچكي نيست"فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميكند و ازين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد،و در حقيقت،در آغاز،دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند،و پس از آشنا شدن است كه خودماني ميشوند-دو روح،نه دونفر،كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي وگرماي خويشاوندي از سخن و رفتا و آهنگ كلام يكديگر احساس ميشود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ، دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي "ايمان" در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف- همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ي درد آلود نيايشش مناره ي تنها وغريب آنرا به لرزه مي آورد – هر لحظه پيام الهام هاي تازه ي آسمانهاي ديگر و سر زمينهاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جان بخش بوستانهاي ديگر را بهمراه داردو خود را ،به مهر و عشوهاي بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سرو روي اين دو ميزند .
عشق، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان.
عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير.از عشق هرچه بيشتر مينوشيم،‌سيراب تر ميشويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر.عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ،‌زيرا عشق جلوه اي از خودخواهي و روح تاجرانه يا جانورانه ي آدمي است و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار ميشود و كينه بر ميگيرد ،

عشق معشوق را برای خود میخواهد 

اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد. كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورائي آدمي است و چون به قداست ماورائي خود بينا است، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه " هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند". كه حسد شاخصه ي عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هر دو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است، از جنس اين عالم نيست.

نوشته شده توسط رامین | لینک ثابت | موضوع: |

کفر نامه : 

 کتاب کفرنامه اثر کارو:

خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی . تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان چیره گردد من او را با صلیب خود مصلوب می گردانم . ولی من دیده ام چشمان فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد . خداوندا تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند . ولی من دیده ام نامرد نامردی که با خون مردان عالم کاخ میسازد . خداوندا اگر مردانگی اینست به نامردی قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالاید."ضمنآ کارو داداش ویگن خودمونه ها غریبه نیست"

یه سوال : به نظر شما منظور کارو چی بوده؟؟؟ 

با سلام خدمت دوستان من اینبار یه متن رو از قسمت آرشیوم آوردم و آپدیت کردم به دو دلیل :

۱- واسه اینکه به همه بگم باور کنید نمیدونم از کجا میشه کتابای غیر مجاز کارو رو گیر آورد "البته به جز میدون انقلاب" بعضی از شعراشم تو سایت آوای آزاد هستش.

۲- واسه اینکه داستان خوندن کتاب کارو رو واستون تعریف کنم :

یه سه چهار سال پیش اون موقع که تازه این اتوبوس دو طبقه های بین شهری اومده بودن من تنهایی داشتم مسافرت می کردم و تا یکی از این اتوبوسا دیدم سریع پریدم سوار شدم اونم طبقه ی بالا تازه ردیف اول جلو شیشه خلاصه یه آقایی کنار ما نشست که نمیدونم چه کاره ی اصحاب کهف بود ولی تابلو بود که فامیلن "از اول تا آخر خوابید". اون طرفم یه دخترخانوم با مامانش نشسته بودن راننده هم فیلم جن گیر گذاشته بود "فکر کن جن گیر اونم تو اتوبوس" خلاصه ما فیلمو نگاه کردیم هر از چند گاهیم زیر چشمی به اون دختر خانومه نگاه می کردم البته اشباه نشه ها من خیلیم هیز نیستمولی داشتم سعی میکردم ببینم این کتابه چیه که خوندنش واسه خانوم خیلی جذاب تر از فیلمه القصه ما نفهمیدیم کتابه چیه ولی فیلمو که نگاه کردم حس فوضولی نذاشت بی خیال شم و دل رو زدم به دریا و از خانومه پرسیدمکه همین کتاب جناب کارو بود و چاپ دهلی منم ازش یه ساعت قرضش کردم و خوندمش و بعدشم راجع بهش یه نیم ساعتی گفتگو کردیم و این شعرم تنها قسمت اون کتابه که یادم مونده!!!

 

 

                           R@min                 

نوشته شده توسط رامین | لینک ثابت | موضوع: |

ابوالفضل زرویی 

سلام واسه همه چی ببخشید که وقت بسیار تنگ است!!!

 

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.
باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. (خوانندگان عزيز، اين تعريف و تمجيدها را زياد جدي نگيرند. بنده نگارنده ـ اگر حمل به تعريف از خود نشود ـ معتقد است حسن و جمالي كه خداوند عالميان به اين بنده كمترين عنايت كرده است، صد مرتبه بيشتر از حسن و جمال تمامي جوانان عالم است. با كمال تواضع، بنده نگارنده.) باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاري‌ام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً‌ برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.
دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً‌ نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.
دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.
دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.
دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »
هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه‌ش نرسيد!

نوشته شده توسط رامین | لینک ثابت | موضوع: |